اگه عشق واقعی نيست

پس چرا مردم بخاطر ازدست دادنش خودکشی میکنن

اگه عشق واقعی نیست پس چرا من تو چشای اون مرد خسته میتونم ببینمش

اگه عشق واقعی نیست پس اون احساسیکه درباره اش باهام حرف میزنی اسمش چیه ؟هان

 اگه عشق واقعیه چراپیداش نمیکنم

 چرا تنها چیزیکه حس میکنم نفرته

اگه عشق واقعیه چرا از این ناکجاهای دهشناک هنوزم  نمیتونم فرار کنم

چرا جنس تنهایی من از وحشته

 هی توی این دنیایی که ساختی هیچ عشقی نیست

 هیچی

!این اون چیزیه که یادم دادی  

این اون چیزیه که دارم میبینم

 پستی و دروغ

و نقابای مسخره شونو

تظاهر و خیانتاشونو

انعکاس وحشت انگیز

خندهای وحشیانه شونو

دستام هنوزنفس میکشن

قلبم هنوزمیتپه

 ببین

من عشق میخوام

یه عشق واقعی و پاک

عشق ورزیدن مردمتودوست ندارم

 عشق اونا تو جهنم نیازشون گم شده

 با این کلمه های خسته که نمیشه چیزی گفت

 هیچی!!! حیف که نمیتونم قلبمو بنویسم ...حیف

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

  نی نی ها عزيزترين فرشته های رو زمينن...

     فکر کنم اشتباهی افتادن روی زمين...

     آخه جاشون اينجا بين ماها نيست...

هی تو هم يه روزی فرشته بودی...

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

  xx با  xy ترکیب میشه...

 

  xx با y ترکیب شه میشه پسر....

 

 xx با  x ترکیب شه میشه دختر....

 

هیچ برتری وجود نداره...

 

هممون یه گهیم....

 

محکومیم به این زندگیه نکبتی...

 

لعنت ............. 

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

هی رفیق خیلی خسته ام....

از این روزهای تکراری خسته ام....

از آدمک ها خسته ام...

آدمک ها دروغ می گویند...

آدمک ها تظاهر می کنند...

آدمک ها فریب می دهند...

آدمک ها زیر نقاب هایشان از یکدیگر بیزارند

ولی با نقاب روی صورتشان به یکدیگر دوستت دارم می گویند

خسته ام...

از اجتماع متعفنی که در آن زندگی میکنم خسته ام....

کاش میتوانستم خیلی راحت از مسائلی که آزارم میدهد بگذرم....

من دنیای روشن وزیبا را دوست میداشتم ...

من دنیایی به دور از تزویر و ریا را دوست می داشتم...

خسته ام...

من از خاطرات کسالت آور خسته ام...

من از احساسات پوچ و بیهوده خسته ام...

من از عشق های دروغین خسته ام...

من از دوست داشتن های .....تخیلی خسته ام...

من از روزهای فراموش نشدنی خسته ام....

من از ساده بودن آدمهای احمقی مثل خودم خسته ام...

من از دورنگی های آدمک ها خسته ام...

کاش نمی فهمیدم....

کاش میتوانستم سرم را به هوسهای دروغین که به عشق می شناسنندش گرم کنم...

کاش آدمک های حقیر و بیمار با افکار پوچ و بیهودشان آزارم نمیداد...

کاش میتوانستم لحظه ای برای خودم باشم....

من از این تکرار حالم به هم میخورد....

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

یه فراموش شده ام...

 

من فراموش میشم...

 

تو قراموش میشی...

 

او فراموش میشه...

 

هی رفیق فکر میکردم فراموش کردنه آدما خیلی سخت باشه اما نه اینطورا هم نیست..گاهی اوقات فراموش کردن آدما خیلی آسونتر از به یاد داشتشنشونه...باور کن...

 

آدما هر از گاهی وارد زندگیت میشن بهت محبت میکنن...عشق میورزن...کم کم وارد دلت میشن...بعد از یه مدتی کمرنگ میشن طوریکه محو میشن .....

 

کاملا فراوش میشن... هر از گاهی  به یادشون میافتی میدونی دلیلش چیه؟؟؟

 

دلیلش رد پاهایی که رو دلت جا گذاشتن...

 

اوه این میتونه انعکاس منفی دااشته باشه ....

 

مهم اینه که خیلی راحت فراموش میشن فقط رد پاهست که گاهی وقتا اذیتت میکنه...

 

 باید باور داشته باشی که آدما فقط هر از گاهی میان و میرن...نباید هیچ توجهی داشته باشی...

 

اوه من دیشب بالاخره بعد از خوردن 20 فنجان چای متوجه شدم که خیلی افراط و تفریط میکنم....

 

من هیچ وقت تعادلو حفظ نکردم....این مساله در مورد همه چیز صدق میکنه...

 

هی رفیق گاهی اوقات زندگی کردن سخت میشه...زیاد حوصله زندگی کردنو ندارم...خب یه کوچولو سخته مگه نه؟؟

 

وای چه بارونه نازی داره میاد...

 

دلم میخواد با اون بالا بالایه یه کم صحبت کنم خیلی باهاش حرف دارم اما قدرتشو ندارم...خیلی بهش اعتقاد دارم اما این اعتقاداتم به درد عمه م میخوره...

 

اوه این میتونه خیلی درد آور باشه...

 

خب چاره ای نیست من یه فراوش شده ام....

 

باید باور داشته باشی که آدما فقط هر از گاهی میان و میرن...نباید هیچ توجهی داشته باشی...

 

هی مواظب باش هیچ ردپایی رو دلت به جا نزارن...

 

احمق خیلی مواظب باش...

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

ازاینکه من تنهام... ازاینکه اینجا تاریکه... ازاینکه یه آهنگ ملایم بزاری...احساس آرامش می کنم....

لاقل اینکه خیالم راحته و مطمئنم که هیچ کی نیست منو ببینه و باعث به هم زدن این سکوت و آرامش بشه....

گریه میکنم....یاد خاطرات میافتم...یاد سختیها...یاد کودکی...خاطرات تکرار میشن...

احساس سنگینی میکنم ...یه چیزایی تو دلم مونده...از ذهنم پاک نمیشه...

راستش نمیخوام دیگه از غم بگم...نمیخوام از درد بگم...نمیخوام از یاس بگم...راستش دیگه کشش غم و درد و ناراحتیو ندارم...

6 ماهه دارم از زندگی لذت میبرم نه اینکه لذت ببرم نه...سعی میکنم که لذت ببرم..لااقل سعی میکنم نسبت به همه چی بی خیال باشم...اینم خودش میتونه لذت باشه آره وقتی بتونی بی خیال باشی...

وقتی فکر میکنم میبینم چه فایده داره خودمو واسه چیزای پوچ و بیهوده ناراحت کنم...چه ارزشی داره بشینم غصه بخورم و گریه کنم...مگه چند سال میخواییم زندگی کنیم...

میبینی چه زود 20 سال گذشت...آره بیست سال مثل برق و باد گذشت...نفهمیدیم چه جوری بزرگ شدیم...هیچ چی نفهمیدیم...نفهمیدیم چقدر خندیدیم...نفهمیدیم چقدر گریه کردیم...نفهمیدیم چقدر تنها بودیم...نفهمیدم چقدر خوشبخت بودیم...نفهمیدیم چقدر بدبخت بودیم... نفهمیدیم خوبی چیه...نفهمیدیم بدی چیه...نفهمیدیم محبت چیه... نفهمیدیم کینه چیه..نفهمیدیم عشق چیه...چرا دروغ نگم از عشق تو داستانا شنیده بودیم ... حتی نفهمیدیم احساس چیه...

آره تنها بودیم...کوچولو بودیم...معصوم بودیم...مثل همه میرفتیم مدرسه آره مدرسه جایی که این احمق ها بهش میگن سنگر علم و دانش...12 سال تو همین سنگر ها گذروندیم ..یه بار آرزو به دلمون مونده بود که وقتی از مدرسه میاییم ..............................

یه بار آرزو به دلمون موند............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

یه بار آرزو به دلمون موند.............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

همه این آرزوها تو دلمون جمع شد همشون تبدیل به حسرت شد...این حسرت ها تبدیل به بغض شد...

دیگه بزرگ شدیم رسیدیم به 16 ..17...18...داشتیم یه چیزایی میفهمیدیم ...تو داستانا از عشق خونده بودیم...18 سالمون بود داشتیم عشقو تجربه میکردیم تا اومدیم شیرینیشو حس کنیم همچین با صورت خوردیم زمین که نفهمیدیم چی شد...

گریه میکردیم...فریاد میزدیم...هوار میزدیم...اما هیچ کی صدامونو نمیشنید...دیگه کاملا معنای عشق و دوست داشتنو و محبتو فهمیدیم اما نه نفهمیدیم..درد عشق و دوست داشتنوو محبتو فهمیدیم با تمام وجود حسش کردیم.. فهمیدیم که چقدر درد داره...بعدش فهمیدیم که همه ی اینا مال تو فیلما و داستاناست...

دیگه 20 ساله شدیم...آره 2 دهه از زندگیمون گذشت...نفهمیدیم چه جوری گذشت...هیچ چیو با تمام وجود حس نکردیم...هیچ چیزیو کامل نداشتیم...

20 سال از زندگی من میگذره...من میتونستم از همون ابتدا این خلا هارو توزندگیم حس کنم آره از همون 9 سالگی...

میدونی نمیخوام جای نقطه چین های بالارو پر کنم....حرف دل رو نباید زد...میگن حرف دل رو باید به اهلش زد...

آره شاید یه زمانی بشه به اون مهربون گفت آره همون مهربونی که همه ما تو ذهنمون داریم ..همونی که ایده آله...همونی که با وجودش میتونیم آرامش داشته باشیم...اونی که سرچشمه همه خوبیهاست...

مرگ آرام راست میگه شاید هیچ وقت نتونیم به اون مهربون برسیم اما لااقل میتونیم حسش کنیم میتونیم تو قلبمون پیداش کنیم...

آره عزیز 20 سال گذشت هیچی نفهمیدیم....

میدونی دلم میخواست یه کم حرف بزنم خیلی وقت بود احساس سنگینی میکردم...همین...

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

جدی 84 هم رفت؟؟؟

بزار یه مرور کنم...

یادم رفته کی هستم!!!

من نازنین 20 سالم بود..

میگن دانشجوهستم....

بقیش یادم نیست...

فکرکنم دیوونه میونه هم هستم...

کاش بتونم امشب به خدا sms بزنم...

بهش احتیاج دارم...

قاطی هسنم...قاطی هستی..قاطی هستید...

هه...آخرین هه تو سال 84...

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

ولنتاین...

پاساژ قائم...

قلب های قرمز و جعبه های رنگی و دستایی که بهم متصلند....

یه گوشه ایستادم و نگاه میکنم...

با هر قدمی که بر میدارند یه نیشخند نثارشان می کنم....

چه دل خوشی دارند...هه....

آروم و قدم زنان به سمت خونه حرکت می کنم...

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

هی رفیق میدونی چی میشه؟؟؟

نه..نه نمیدونی چی میشه...

یه روزی میرسه که همه ی احساس ها خاموش میشن...

روزی میرسه که همه ی احساس ها میمیرن...

درست مثل اون حس پاک و کودکانه ای که مرد...

آره اون احساس قشنگی که منو میتونست به اوج ببره مرد...

زمان میگذرد...

زمان مرگ تک تکشون فرا میرسه...

وقتی که تموم شدن من میمونم...

من میمونم و یه دنیا تاریکی و تنهایی...

اون وقته که از سختیها و دردهای زندگی سرمو میزارم رو میز و با آهنگ لورینا گریه میکنم درست مثل امروز....

من برای خودم اشک میریزم...من برای خودم غصه میخورم...من به خودم دلداری میدم...من خودمو بغل میکنم...من به خودم میگم ارزششو نداره...

هی پس چی ارزش داره؟؟؟

دنیا رو سیاهی گرفته...هر جارو نگاه میکنی تنهایی میبینی...

هیشکی نیست تا بهش بگی دوست دارم...بغلت کنه و پر از حس آرامش بشی...

میدونی روزگاری رسیده که احساس دوست داشتن معنایی نداره...

احساس تنفر هم بی معتی تر از همیشه شده...

آره مرگ همه ی این احساس ها فرا رسیده...

اون وقته که ما میتونیم بگیم love = hate

هی من امروز نداشته های زندگیمو بد جور کم داشتم...

هی لورینا هنوز داره میخونه....

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

 روز به روز بيشتر عاشق هم می شيم

و روز به روز

برای هم خطرناک تر...

.

.

.

ما به همديگه معتاديم

الکی فکر می کنيم عاشق همديگه ايم....

.

.

.

 هی حرفت يادم مونده:

”هيچ وقت ساده به کسی نگو که دوستش داری.“

........................................

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

تو چشمای آدما که خوب زل بزنی میتونی از کثافت درونشون با خبرشی...

تازه فهمیدم که چرا نمیتونم تو چشمای آدما زل بزنم....

بیا اینم یه نیشخند...هه ...

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

دیگه با اینجا هم غریبه شدم....

دیگه اینجارو هم فراموش کردم....

جایی که همدم تنهاییام بود....

جایی که میشد فریاد زد، میشد از دل نوشت...

جایی که میتونستم از اعماق وجودم داد بزنم....

جایی که دو سال روبروش فریاد زدم...گریه کردم...

نمیدونم چرا غریبه شدم....

........................................

هی همه ی حرفا تو دلم قلمبه شده...

هی چرا اینطوری شدم؟؟؟؟

از این سرگشتگی بیزارمو بیزار ولی راه فراری نیست از این دیوار!!!!!!

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

هی بزار آخرین آپدیت تو این خونه رو بکنم...

هی بزار بنویسم....

فقط امشب رو کمکم کن....

هی یعنی امشب آخرین شبه که من تو این خونه می خوابم...

هی میگن ما داریم از اینجا میریم....

بعد از یه هفته میایی میبینی همه چی عوض شده....

وارد اتاقت میشی میبینی هیچی نیست فقط یه کامپیوتر میبینی...

وای شوگولی هم نیستش اون همیشه جاش رو مانیتور بود اما نیستش...

هی می دونی این (هی ها) چه معنایی داره....اخ نمیدونید دیگه...

هی چرا من امروز سرشار از غم بودم؟؟؟

هی چرا من امروز پر از بغض بودم؟؟؟

هی من به اینجا عادت کرده بودم...

اما باید بریم....

هی امشب واسه من آخرین شبه...

هی من امشب تنهای تنهام....

میدونی من میتونم امشب تا خوده صبح بیدار بمونم....

به احترام خودم و این خونه ی خالی شمع روشن کنم....

هی میتونم یه آهنگ از لورینا بزارم و آروم بشم...

اشک های جاری....

دست های همیشه سرد...

وجودی پر از درد...

سکوتی خفقان آور...

خاطرات تلخ و شیرین...

من...

تو...

کوچه مزرعه...

یه دنیا احساس....

من چطور می توانم این حقیقت را باور کنم در صورتیکه باورش سخت است...

و من امشب با چشمانی اشک بار ازاین خانه و خاطراتش خداحافظی می کنم....

خداحافظ خ بهمن پور.....

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

بعضی وقتا خودت می دونی که پرِ حرفی....

اونم می دونه که تو خيلی حرف داری.....

اون اصرار می کنه ولی تو چيزی نمی گی.....

بعضی وقتا تو پرحرفی......

اونم اينو می فهمه.......

ولی چيزی بهت نمی گه....

انگار فقط حضورشه که آرومت می کنه.....

انقدر مطمئن می شی که دلت می خواد همه ی حرفاتو بهش بگی....

و می گی...

و بعضی وقتا...

انقدر پرحرفی که دلت می خواد خفه شی....

و حرفاتو نمی گی...

و بعضی وقتا بهتره حرفاتو به هیچ کس نگی و خفه شی...

پس بهتره خفه شی نازنین...

خفه شو....

 

  
نویسنده : nazanin ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :